با تشکر
باتشکر جـــزیـــره
كاش ميشد هيچ کس تنها نبود
کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم ولي
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي
کاش روز ديدنت فردا نبود
پا در راه
نهادی
تا
دلت از جای کنده شود
نیازی به بدرقه دیدگان اشک آلود
نیست
و کرشمه انگشتان ظریفی که
شوخگینانه
بخار از شیشه پنجره
به سویی
می زنند
تا مه
به خاطر چشم های عاشق
از هم بشکافد
به همان سادگی
که کلاغ سال خورده
با نخستین سوت قطار
سقف واگن متروک را
ترک می گوید ![]()
دل
دیگر
در جای خود نیست
به همین سادگی !
این تابستون هم برای خودش تابستونیه ها
سلام سلام
دیدم از این تابستون بهره ای نه چندان زیاد بردم گفتم این مطلب رو هم بهش اضافه کنم
دیدید تو فیلم ها بازیگره میگه (( جریان از اونجایی شروع شد که........ ))
شما هم اینطور تصور کنید !!!
جریان من هم از اونجایی شروع شد که ........ ( برید تو تریپ تصور ) پس از اخذ مدرک دیپلم سه روز تو خونه بودم و نمی دونستم از کجا شروع کنم که یه دفعه به کلم زد و پاشدم رفتم یه بلیط قطار گرفتم و رفتم اهواز ....
تغریبا" با کنکور و ولگردی و تو خیابون بازی کردن ( فوتبال خودمون نه بازی دیگه چون می ترسم بگم بعد مسخرم کنید ) ( لازم به ذکره که فقط خونه خاله موندم ) اگه جمع بزنی شد ((1 ماه )) و خوره ای رو اونجا سر کردم .
بعد که برگشتم با دوستام صبح ها می رفتیم کلاس فیزیک 2 و 3 ظهر که می شد وسط گرما بزن برو باشگاه بدن سازی که من فقط سه چهار جلسه بیشتر نرفتم .
تا اینکه یه روز ........
کارگردان تئاتر قدیممون ( همسایه و هم مدرسه ایم ) دنبال یه نفر می گشت که روز دوشنبه 16 مرداد یه برنامه ناب رو اجرا کنه که یه رویی زد به رفیق قدیمی من هم که از روی بیکاری قبول کردم و رفتم .( از اینجا به بعدش خیلی مهمه که دردسرها از همینجا شروع میشه ولی من می خوام از اونجایی بگم که باهم اولین تئاتر رو شروع کردیم یعنی سه چهار سال پیش ) اول دبیرستان بودم که این رفیق شفیق در حال گذراندن سال سوم دبیرستان بود ما هم که همسایه بودبم هر کاری داشتم می گفتم به اون تا اینکه منو ( ببخشید اینو می گم ها ) خر کرد و فرستاد به عنوان خبرنگار و بعد از تست و بازرسی رئیس سازمان دانش آموزی یه خبرنگار حرفه ای ( اما با کمک همان رفیق شفیق ) از آب در اومدیم . نمی دونم چرا فقط می خواست از شر خبرنگاری خودش خلاص بشه که بعد ها فهمیدم چرا اینکارو کرد چون (( از گوشه کنایه های دیگران اصلا" خوشش نمی اومد )) خلاصه من موندم و این لباس و دوربین و واکمن و 2تا دختر خانوم لوس و نونور ( دور از جون شما ) یه مدتی رو سر کردیم ولی این رو هم بگم که به نتایج مطلوبی برای خودم رسیدم .
یه دفعه ندیدم چطور شد وارد حرفه سینما و بازیگری هم شدیم تا حدی که اساتید (( ووشو )) ( ورزش دیرینه من و مورد قبول خودم که شکستگی دستم رو مدیون اون هستم و تا به حال این دست به باطن خوب شده اما هرکس که می بینه میگه (( ...... )) رنج بسیار می برم و قرار است که در شهریور ماه همین سال عملش کنم .) مارو برای تست دادن پیش آقای افخمی برای ساخت فیلم اکشن بردن . ( این را هم بگم که پدرم مخالفت کرد و ما را از این شانس خوب معاف کرد ) کار اول از اداره ی آموزش و پرورش پیشنهاد شد که در آن جنگ ده روزه تئاتر طنز خیلی زیبایی رو بازیکردیم تا حدی که مردم بعد از اجرا از ما امضاء هم می گرفتن . کار دوم برای مدرسه بود که در استان مقام دوم رو آوردیم (این کارهم یه نوع طنز تلخ بود ) و اینک ....
دقیقا" یه هفته مونده به اجرای برنامه اومد و بهم گفت (( 1- یه گروه تئاتر ترتیب بده 2- یه گروه موسیقی می خوام 3- یه پروژکتور لازم داریم و........))
من هم که از خدام بود تو این تابستون حداقل یه کار مثبتی انجام داده باشم قبول کردم
گروه موسیقی که گیرمون نیومد . گروه تئاتر هم که باید خودم به تنهایی اجرا می کردم
یه پروژکتور هم از سازمان دانش آموزی کش رفتیم ولی بعد از برنامه برشگردوندیم راستی یادم رفت بگم جشن برای چی بود برای (( اختتامیه کلاس های تابستانی کانون های فلان و....)) .
شب قبل از اجرا اینقدر تمرین کردم که بتونم به تنهایی مردم رو بخندونم حقیقتش کار خیلی سختیه ها به تنهایی مردم رو بخندونی !!!!!!!!!!!!!!
روز جشن ::::::
اومدیم وصایل و کامپیوتر و .... نصب کنیم جناب آقای رئیس اداره ی آموزش و پرورش ذحمت کشیدن و یه گروه ارکست آوردن
این اولین ضد حال بود حالا باقی ماجرا ::::::::::
آقای فلانی رئیس سازمان دانش آموزی ذحمت دیگه ای کشیدن و یه گروه تئاتر که در تئاتر شهر تمرین می کردن رو دعوت کردن . این هم دومین ضد حال
نوبت به پروژکتور رسید اومدیم نصبش کنیم که آقای فلانی ( همون رئیس سازمان دانش آموزی ) تا اومد چیزی بگه گفتم اصلا" برنامه تعطیل من مجری طرح هستم می خوام تعطیل کنم بعد همون آقای فلانی گفت مگه چی شده اومدم بگم که این پروژکترو اونور نصبش کنید تا بهتر نشون بده بعدش برنامه شما هم 20 دقیقه فرصت اجرا براش گذاشتیم در آخر مطلب گفت یه میکروفن هم برای اجرای کامپیوتری شما جدا گذاشته ایم برید و نصبش کنید .
من هم از خجالت نمی دونستم باید چیکار کنم !!!!!
این هم از این برنامه
فعلا" در خانه رو به روی کامپیوتر نشستم و بعضی وقت ها می رم بیرون کمی با دوستان
می دونم از پایان این نوشته اصلا" خوشتون نیومد به بزرگی خودتون ببخشید .
داستان ادامه ای ندارد : ![]()
بعضی ها می گن این گوشی موبایله اما شما خودتون قضاوت کنید.





فصل دلتنگی است .
امشب ، خاطری آشفته را
جای دل ، پیمانه ای لبریز تنهایی
میان سینه دارم
درد بی دردیست ، امشب
دامن جانم گرفته
ناز کمتر کن بیا ای درد !
در چشمم نشین
ای فسونگر رهنورد کوره راه انتظار !
ای شکوه قامت سبز بهار !
ای تبسم واژه (( تلواسه )) !
ای همرنگ دوست !
آشنایم کن به غربت
آشنایم کن به حسرت ،
بیقرارم ، بیقرارم ، بیقرارم .....بیقرار
آیینه را شکست
دستان سرد مرگ آیینه را شکست .
پاشید ذره های آیینه را
غمگین کبوتر نسیم
در نیلگون آسمان شهر .
آن تلالو صفا و صداقت
در موج موج شت
در سایه سار نخل
آنک صدای دوست
در روزگار وصل .![]()
و اگر به دیده ی دل بنگری بدانچه از بهشت برایت ستایند دل بر کنی از آنچه در دنیاست ; از خواهش های نفسانی و خوش های زندگانی و منظره های آراسته . و فکر تو در می ماند در آهنگ و آوای شاخه ها و برگ های درختان که در کنار نهر های بهشتی است و در آویختن خوشه های لولو آبدار بر شاخه های آن در ختانی که ریشه های آن در پشته های مشک نهان است و رستن این میوه های گوناگون در غلافها و پوشش های درون .
سرلوحه دین شناخت اوست و در شناخت او باور داشتن او و گانه انگاشتن او و او را بسزا اطاعت نمودن و در بسزا اطاعت نمودن ، صفت ها را از او زدودن .
هیچ کس چیزی را در دل نهان نکرد ، جز که در سخنان بی اندیشه اش آشکار گشت و در صفحه رخسارش پدیدار .
الهی به مستان میخانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات
به دوردی کش لجه کبریا
که آمد به شاءنش فرود انما
به دری که عرش است او را صدف
به ساقی کوثر به شاه نجف
به نور دل صبح خیزان عشق
ز شادی به اندوه گریزان عشق
به رندان سرمست آگاه دل
که هرگز نرفتند جز راه دل
که خاکم گل از آب اندوه کن
سراپای من آتش طور کن
خدا را به جان خراباتیان
کزین تهمت هستی ام وارهان
به میخانه ی وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
در برف و تگرگ می نویسم : مادر
بر گونه ی برگ می نویسم : مادر
با خامه ی عشق می نویسم : مادر
تا لحظه ی مرگ می نویسم : مادر